روی دروازه قلبم نوشتم ورود ممنوع:دل پریشان امد.گفتم بخوانش.خواند و بازگشت.
امید مضطرب امد.گفتم بخوانش خواند و بازگشت.
ارزو با دلهره امد گفتم بخوانش خواندو بازگشت.
عشق خنده کنان امد گفتم خواندیش ؟گفت من سواد ندارم.

|
+| نوشته شده توسط
ساده دل در یکشنبه چهاردهم آبان 1385
|