سلام
بدون مقدمه چینی و حاشیه می رم سر اصل مطلب.امروز داشتم بهش فکر می کردم ولی هرچی فکریدم دیدم واقعا این حق من نبود اینجوری کنه حالا من براتون می گم شما قضاوت کنید:
۷ماه پیش با ۱کی از فامیلهای دور که فامیل شوهر خواهرم می شن رفتیم پارک من از شخصیتی که اونجا وجود داشت متنفر بودم که پدر خونواده بود ولی با کلی نارضایتی رفتم کاش نمی رفتم من خونوادشون واسه اولین بار دیدم اسم ۱کی از پسراشون مهدی پسر جالبی بود ولی من دوران خر خونیم بود تو این فازا نبودم البته دروغ نگم بدمم نیمده بود بعد از دو هفته در کمال ناباوری بهم زنگ زد اولش بدو بیراه گفتم اما سمنج تر از این حرفا بود هر جر شده باهام رفیق شد راستی یادم رفت شمارمو از تو گوشی خواهرم کش رفت.بچه مشهد بود اقا این شد تموم زندگی ما یعنی صداش نمی شننیدم دیوونه می شدم شبهونه داشت شارژ ندارم ناراحت بود واسه شاد کردنش پول خوراکی و نهارم می زدم پول جمع می کردم شارژ گرفتم مریض شد تا صبح گوشی و گرفتم دستم که حالش اگه بد شد خبر بدم به ۱کی از هیچی دریغ نکردم براش تا قضیه تو خونه لو رفت تو خونه همه چیزمو ازم گرفتن ولی کم نیوردم تا این که دامادمون گفت من با مهدی حرف زدم گفته اون نمی خواسته رفاقت کنین تو ول نمی کردی حتی به زورم بهش عکس دادی خیلی چیزای دیگه که نابودم کرد حتی به خاطر منافعش قبول نکرده بود که اون زنگ زده خواسته بود با هم باشیم یعنی ارزش و لیاقت من این بود؟حتی از دوستام سراقم و نگرفت که حالم خوبه یا نه حالا دیگه تو خونه هیچ کس بهم اعتماد نداره ۷ماه فقط با صداش و حرفاش زندگی کردم حالا این وضعم.شما قضاوت کنید این حق من بود با ۱همچین ادم پستی چی کار کنم؟
|
+| نوشته شده توسط
ساده دل در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
|