تبليغاتX
به نام انکه نفس را در من دمید
سرنوشت از سنگ و من از جنس شیشم
 عشق واقعی؟؟؟؟
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ زندگیم نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیم چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من می زارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه ۱عشق بادی بسازم تا با ۱نیشه زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دل ولپسی می تونم دروغ بگم تا خودم شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام ۱دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام ۱نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم؟ من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره؟توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط ساده دل در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 شما بگین چی کار کنم؟
سلام

بدون مقدمه چینی و حاشیه می رم سر اصل مطلب.امروز داشتم بهش فکر می کردم ولی هرچی فکریدم دیدم واقعا این حق من نبود اینجوری کنه حالا من براتون می گم شما قضاوت کنید:

۷ماه پیش با ۱کی از فامیلهای دور که فامیل شوهر خواهرم می شن رفتیم پارک من از شخصیتی که اونجا وجود داشت متنفر بودم که پدر خونواده بود ولی با کلی نارضایتی رفتم کاش نمی رفتم من خونوادشون واسه اولین بار دیدم اسم ۱کی از پسراشون مهدی پسر جالبی بود ولی من دوران خر خونیم بود تو این فازا نبودم البته دروغ نگم بدمم نیمده بود بعد از دو هفته در کمال ناباوری بهم زنگ زد اولش بدو بیراه گفتم اما  سمنج تر از این حرفا بود هر جر شده باهام رفیق شد راستی یادم رفت شمارمو از تو گوشی خواهرم کش رفت.بچه مشهد بود اقا این شد تموم زندگی ما یعنی صداش نمی شننیدم دیوونه می شدم شبهونه داشت شارژ ندارم ناراحت بود واسه شاد کردنش پول خوراکی و نهارم می زدم پول جمع می کردم شارژ گرفتم مریض شد تا صبح گوشی و گرفتم دستم که حالش اگه بد شد خبر بدم به ۱کی از هیچی دریغ نکردم براش تا قضیه تو خونه لو رفت تو خونه همه چیزمو ازم گرفتن ولی کم نیوردم تا این که دامادمون گفت من با مهدی حرف زدم گفته اون نمی خواسته رفاقت کنین تو ول نمی کردی حتی به زورم بهش عکس دادی خیلی چیزای دیگه که نابودم کرد حتی به خاطر منافعش قبول نکرده بود که اون زنگ زده خواسته بود با هم باشیم یعنی ارزش و لیاقت من این بود؟حتی از دوستام سراقم و نگرفت که حالم خوبه یا نه حالا دیگه تو خونه هیچ کس بهم اعتماد نداره ۷ماه فقط با صداش و حرفاش زندگی کردم حالا این وضعم.شما قضاوت کنید این حق من بود با ۱همچین ادم پستی چی کار کنم؟

|+| نوشته شده توسط ساده دل در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 
سلام نه ازون سلامای با حرارت ازون سلامایی که وقتی صبح از خواب پامیشی داد میزنی سلاااااااام خوبی عشقم راستی تا حالا شده واسه صدا کردن خدات به جای استفاده از کلمه هایی که خیلی وقتی خودتم معنیش رو نمیفهمی بگی سلام عشق من خاطر خواتم دیوونتم نوکرتم در بست از اینجا تا پیش خودت؟ امتحان اگه نکردی این کارو اونوقت احساس میکنی خدام داره باحات حرف میزن تو وبلاگ هر کی میرم از ناامیدی و مرگ و ....... میگه ۱کی نگفت"عقش من شرکت به خاطر ۱نفسی که میره و میاد خیلی نوکرتم نچ ماها اگه ادم بشو بودیم...............

|+| نوشته شده توسط ساده دل در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 
به نظر تو ادرس خدا کجاست؟
|+| نوشته شده توسط ساده دل در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
 
بالا