اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است،غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.
***********************************
مهربانی را در نگاه کودکی دیدم که آبنباتش را در دریا انداخت تا آب دریا شیرین شود.
**********************************
همیشه می گفتم طلوع را دوست دارم. اما اگه راستش رو بخوای طلوع رو توی نگاه چشمای قشنگت و زندگی رو در کنارت می خوام دوست دارم یه شب تا صبح فقط چشماتو نگاه کنم و باور کنم چگونه دیدنت ،چگونه بودنت.....پس کی اون شب میاد؟
*************************************
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب من که می سوزم و پرووانه ندارم چه کنم؟
**************************************
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست
***********************************
دوست دارم تو تاریکی راه برم چون من رو یاذ رنگ چشمات می اندازه ......همیشه خدارو شکر می کنم که چشمات آبی نیست آخه من شنا کردن بلد نیستم!!!!!!!!!!!
|
+| نوشته شده توسط
ساده دل در چهارشنبه یکم آذر 1385
|